تبلیغات
انجمن اسلامی مدرسه آیت الله خامنه ای هشترود - خاطراتی از شهید چمران

                خاطراتی از شهید دكتر مصطفی چمران

16.jpg

دهلاویه آبستن حادثه‏ای بزرگ

آن شب، آخرین شبی بود كه نوازش نسیم بهار بر گونه‏های گلهای دشت بوسه می‏كاشت و برای سبزه‏ها غزل وداع می‏سرود و می‏رفت تا آمدنی دیگر. و اهواز زیر سایه‏ی سكوت شب، رؤیاهای شیرین پیروزی می‏دید. كسی چه می‏دانست فردا در «دهلاویه» چه خواهد گذشت؟ فقط خدا می‏دانست و شاید هم خاكریزهای دهلاویه! شب آبستن حادثه‏ای تلخ بود و گویی در سكوتی مرگبار منتظر خبری از نسیم صبح. و او بی‏اعتنا به تمام سیاهیها، اشكهایش را برای بارها و بارها پای ضریح سجاده به قربانگاه راز و نیاز می‏برد و می‏رفت تا آخرین نیایشهایش را بر صفحه‏ی صحیفه‏ی عشق، جاودانه سازد:

«خدایا! تو را شكر كه مرا در آتش عشق گداختی. احساس می‏كنم این دنیا دیگر جای من نیست. خدایا! به سوی تو می‏آیم و از عالم و عالمیان می‏گریزم. تو مرا در جوار رحمت خود سكنی ده».

در سحرگاه سی و یكم خرداد ماه سال شصت، «ایرج رستمی» فرمانده منطقه‏ی دهلاویه به شهادت رسید و شهید دكتر چمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد به خصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فراگرفته بود؛ دسته‏ای از دوستان صمیمی او می‏گریستند و گروهی دیگر مبهوت مانده فقط به همدیگر می‏نگریستند؛ از در و دیوار، از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت می‏وزید و گویی همه در سكوتی مرگبار منتظر حادثه‏ای بزرگ و زلزله‏ای وحشتناك بودند. شهید چمران، یكی دیگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود، او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی كند.

همه‏ی اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع كردند و با نگاه‏های اندوهبار تا آن‏جا كه چشم می‏دید و گوش می‏شنید، او و همراهانش را دنبال می‏كردند و غمی مرموز و تلخ بر دلهایشان سنگینی می‏كرد.

دكتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه‏ی مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بی‏سابقه‏ای نصیحت كرد و خدا می‏داند كه در پس چهره‏ی ساكت، آرام و ملكوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنجها، شنیدن دروغ و تهمتها و دم نیاوردنها و از شوق شهادت برپا بود؛ چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسیده بودند و اینك او خود به قربانگاه می‏رفت. سالها یاران و تربیت‏شدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت می‏سوخت؛ ولی خدای بزرگ او را در این آزمایشهای سخت، محك می‏زد و می‏آزمود، او را هرچه بیشتر می‏گداخت و روحش را صیقل می‏داد تا قربانی عالی‏تری از خاكیان را به ملائك معرفی نماید و بگوید:

(انی أعلم ما لا تعلمون) (بقره: 30)؛ «من چیزهایی می‏دانم كه شما نمی‏دانید»

 

درخشندگی رخسار

چقدر چهره‏اش در تاریكی شب می‏درخشید. گاهی با لبخندی تلخ، شاید به یاد یارانش در پاوه، كوههای بلند كردستان، تنگی حلقه‏ی محاصره‏ی سوسنگرد و رؤیای بر باد رفته‏ی قادسیه‏ی دشمن، یا شیرینی فتح ارتفاعات الله‏اكبر و گاهی درخشش مروارید اشك به یاد سرخی خون مبارزان لبنان بر بلندیهای جبل عامل؛ نگاه‏های غمناك آوارگان فلسطین، یا تكه‏های جسد پاسداران كرد پاوه و حسرت پیوستن به آنانی كه امشب پرنده‏ی خاطراتشان در آیینه‏ی بارش چشمانش پرواز را به تصویر می‏كشیدند.

بالأخره صبح از راه رسید و نسیمی كه از دهلاویه به سوی اهواز، بال گشوده بود، شمیم شهادت علمدارش را در علقمه‏ی دهلاویه چون قاصدكی سبكبال در همه جا پراكند و آنچه ماند، بهت بود و حیرت؛ اشك بود و سكوتی كه بار هزاران فریاد را با خود به دوش می‏كشید و در این هیاهوی بی‏صدا، شانه‏های ستبر او باید سنگینی داغی دوباره را تحمل می‏كرد. برخاست تا علمداری دیگر را به معركه ببرد. فضا پر بود از بوی كربلا و او آرام‏آرام به گودی قتلگاه نزدیك می‏شد، فقط خدا می‏دانست كه در دل آن دریای آرام چه طوفانی برپا بود و چه امواج خروشانی در تلاطم رسیدن به ساحل رهایی بی‏قرار و بی‏تاب شكستن دیوارهای شنی كالبد خاكی بودند. و او می‏رفت تا زیر باران خمپاره‏ها چركیهای زمین را از خود بزداید. به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیةالله اشرافی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات كرد. برای آخرین بار یكدیگر را بوسیدند و باز هم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه‏ی رزمندگان را در كانالی پشت دهلاویه جمع كرد، شهادت فرماندهشان «ایرج رستمی» را به آنها تبریك و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی؛ ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهره‏ای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت:

«خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‏برد».

خداوند ثابت كرد كه او را دوست می‏دارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.

18-25.jpg 

 

وداع با دوستان

سخنش تمام شد؛ با همه رزمندگان خداحافظی و دیده‏بوسی كرد. به همه‏ی سنگرها سركشی نمود و در خط مقدم، در نزدیكترین نقطه به دشمن، پشت خاكریزی ایستاد و به رزمندگان تأكید كرد كه از این نقطه كه او هست، دیگر كسی جلوتر نرود؛ چون دشمن به خوبی با چشم غیر مسلح دیده می‏شد و مطمئنا دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره كه از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی، قربانیهای دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند و از هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یك در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‏ای جانكاه بودند.

 

پرواز تا بر دوست

وقتی سر سودایی‏اش رویشگاه تركش خمپاره‏ای شد، لبخندی از جنس نور بر لبانش نشسته بود. دستش را بالا آورد شاید به نشانه‏ی سلامی دیگر به همرزمان شهیدش... و رفت تا برای همیشه جاودانه بماند.

تركش خمپاره‏ی دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركشهای دیگر صورت و سینه‏ی دو یارش را كه در كنارش ایستاده بودند، شكافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست، او را به سرعت به آمبولانس رساندند.

خون از سرش جاری و چهره‏ی ملكوتی و متبسم و در عین حال متین و محكم و مؤثر آغشته به خاك و خون، با آن كه عمیقا سخنها داشت؛ ولی ظاهرا دیگر با كسی سخن نگفت و به كسی نگاه نكرد. شاید در آن اوقات - همان طوری كه خود آرزو كرده بود - حسین علیه‏السلام بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین علیه‏السلام و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به ملكوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با خاكیان نداشت .

(نشریه‏ی 19 دی، ش 146، ص 7؛ روزنامه‏ی جمهوری اسلامی، 31 / 3 / 80، ص 9 (با تصرف و تلخیص))





طبقه بندی: خاطرات شهدا، 
برچسب ها: خاطرات شهید چمران، شهید چمران، درخشندگی رخسار، وداع با دوستان، پرواز تا بر دوست،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 آبان 1392 توسط هادی شیری
تمامی حقوق مطالب برای انجمن اسلامی مدرسه آیت الله خامنه ای هشترود محفوظ می باشد